فريد الدين العطار النيسابوري

356

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

جان به لب آورد گفت « اى شهريار * چون چنينم مىتوانى كشت زار ، حاجتِ اين لشكرِ گُربِز نبود . » * اين بگفت و گوييى هرگز نبود نعره‌اى زد جان ببخشيد و بمرد * همچو شمعى باز خنديد و بمرد چون وصالِ دلبرش معلوم گشت * فانىِ مطلق شد و معدوم گشت . سالكان دانند در ميدانِ درد * تا فناىِ عشق با مردان چه كرد اى وجودت با عدم آميخته * لذّتِ تو با الم آميخته تا نيايى مدّتى زير و زبر * كى توانى يافت ز آسايش خبر ؟ دست بگشاده چو برقى جسته‌اى * وز خلاشه پيشْ برقى بسته‌اى اين چه كارِ توست ؟ مردانه درآى * عقل بر هم سوز ديوانه درآى گر نخواهى كرد تو اين كيميا * يك نَفَس ، بارى ، به نظّاره بيا چند انديشى چو من بىخويش شو * يك نفس در خويش پيش انديش شو تا دمى آخر به درويشى رسى * در كمالِ ذوقِ بىخويشى رسى من كه نه من مانده‌ام نه غيرِ من * برتر است از عقل شرّ و خيرِ من